*برو بابا تازه داريم حال مي کنيم*>اگر مي خواهين تبليغات کنيم شما بايد يک نظر در جديدترين نوشته بدين ="بابا مخلصيم به مولا-
![]() | 3 چرند و پرند 4 | ![]() |
چند روزي بود که کسي با من کاري نداشت و کسي سراغ من را نمي گرفت کسي نمي گفت که من زنده ام يا مرده ام ومن احساس پوچي مي کردم احساسي که در بچگي داشتم وسعي مي کردم از بين ببرمش وديگه توي ذهنم از اون حادثه ها ديگه بر اشون جاي نداشته بتشم آره چون برام خيلي درد ناک بود که ياد بيارم که در اون دوران بر من چه گذشته آره من سختي زيا د کشيدم . که تو داستان قبلي گفتم .خودمونيم ما پيري خيلي سخته آره ديگه بايد قبول مي کردم که ديگه پير شدم به ول شاعر گفتني : اين چه سوزي است که دردي ندارد « آري ان درد پيري است . حالا ولش کنيم من حالا که دارم اين داستان را مي نويسم تو کاندا هستم . واز ديار ي که نه مي شه گفت غربته نه ديار خودم يا آشنايي واسه من چون در اين دوران که در اينجا زندگي مي کردم نمي دونم به خاطر مغزي که داشتم يا سوادي که داشتم احترام زيادي برام قائل مي شدند . راستي من هنوز جوانم اونرو گفتم به خاطر ه هم حسي با افراد . و دور اطراف من را پر از افراد چابلوس پر کرده بود . فرقي نمي کرد زن ومرد . به خاطر اينکه به من نزديک شوند زور مي زدند تا زبان فارسي را ياد بگيرند ولي از من گفتن همين جوري سر خود بلند نشين بيان آمريکا اگر کاري بلد هستين که مردم اينجا به شما محتاج باشند بيان اينجا چون اينجا از اون جور افراد پر است . در هما ن اوقات تنهاي بودم که يک دفعه يک کولبار ادم ريختن تو خونم نگو تولدم بود من خبر نداشتم من فقط مي خواستم بدانم که اين افراد چه جوري فهميدن تولد من کي است .ولي چه حالي ميده ديگران منت تورا بکشن من که تو ايران دوران نوجواني وجواني خود را مي گذراندم جز دشنام وبد رفتاري نديدم ولي در امريکا بيشتر قدر من را دانستن .نمي دونم شايد از اين حرفهاي من خوشتان نياد ولي واقعا راست را مي گويم شايد بگين دارم تبليغات ميکنم ولي اينطور نيست من را راست را مي گويم .خلاصه اين حادثه من را از نهايي در آورد ودوباره به دوران شادي زندگي خود باز گشتم . من از اين کار آمريکايها فهميدم که انها واقعا در دل خودشون احساس دارند ازتون مي خوام که در موقع نماز برام دعا کنيد وبه خدا بگين که گناهاي من را ببخشد با تشکر و راستي داستانهاي من را بخوانيد که من خيلي تنهام تو آمريکا و جوبشرو بدين منظورم نظر تون را با تشکر از محمد ومصطفي مديران وبلاگ که داستانها ي منرا به نمايش در مي آورند.
¤ نويسنده: Mohammad & Mostafa

نام: | |
ايميل: | |